آب و گل

Saturday, June 28, 2008

خاطره ی دلبرکان غمگین من


روزنامه نگاری که همه ی عمرش را بی زن و فرزند و در تنهایی گذرانده در نود سالگی عشق را تجربه می کند. دلدادگی، زندگانی او را دگرگون می سازد و نگاهش به عشق سمت و سویی دیگر به خود می گیرد. اینک واژه ی زندگی برایش مفهومی نوید بخش به همراه می آورد، دلبر او دختری است چهارده ساله دست نخورده و بی سواد.
روزنامه نگار پیر بی چشمداشت رویاروی عشقی پاک و ناب است.
رمان " گابریل گارسیا مارکز" به سادگی و به زیبایی از یک سو تلخی و از دیگرسو نشاط و سرخوشی رویارویی با عشقی، دیرهنگام را به تصویر میکشد. عشقی در کهنسالی، سرشار از زندگی و شادکامی.

گر چه در فرهنگ عرفانی فارسی از این دست قصه ها شنیده ایم، اما این نیز"حدیثی نامکرر" و شنید نی ست! رمان را که می خواندم، در ذهنم نقش روزنامه نگار را به "ماکس فون سیدو" سپردم، که عجب برازنده اش بود! داستان خوراک سینماست، کاش کسی پیدا شود فیلمش را بسازد!؟

Labels:

Tuesday, June 10, 2008

اختیار

سعدیا "حب وطن" گر چه حدیثی ست نکو
نتوان مرد به ذلت که "در اینجا زادم" ...

Labels:

All Rights Reserved. Copyright © 2007
استفاده از مطالب وعکسهای این سایت فقط با ذکر منبع و آدرس بلامانع است